استراحتی که نمیکنیم

اینکه تو محلی زندگی کنی که دور تا دورش پر از مدرسه باشه ، تا وقتی محصّلی یکی از بهترین اتفاقات دنیاس ، اینکه هر وقت چشم وا میکنی پنج دیقه ی بعد توی حیاط مدرسه ای واقعاً گلی است از گلهای بهشت ...
اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه ، بالاخره شما هم یه روز درس ـت تموم میشه و خواهی فهمید گلهای بهشت هم ممکنه گاهی پر از خار باشه . راستش میشه گذشت از ترافیک سنگینی که صبحها و ظهر ها توی محله به وجود میاد و اگر بخوای از خیابون رد بشی باید خلاف جهت رودخونه ی خروشانی از پسر دخترای فسقلیِ از بند مدرسه رها شده عبور کنی . میشه گذشت از جیغ و داد ، از دوبله پارک کردنای سرویسهای مدرسه ، از سرودها و زنگ ورزشهای پر سر و صدا ...
اما اجازه بدید نگذریم از اون ناظمی که درست همون لحظه ای که میخوای بخوابی میکروفن رو تا آرنج میکنه تو حلقش و از پرده ی دل فریاد میزنه ، از اون همه اعتماد به نفسی که بهش این اجازه رو میده تا با اون صدای نخراشیده سر صف آواز بخونه ، از داد و بیدادی که موقع زنگ تفریح با صدای دالبی از اعماق وجودش میکنه ساتع میکنه : رضایــی نـَدو توو حیـاط ، احمدی رضاپور رو نـــــــزن ، تقی لو شیر آب ُ نکن توو حلـقت ، خلـفی خط کش ـتو از توو چشم دوستات در بیاررررر ، عآهـه موهـاشو ول کـن ، فـَت پا نزنین به هم ، گـردن فوله ، مهـدوی از رو دیـوار فرار نــکــــن ، عبـدلی تیر دروازه رو نخوووووورررررررررررررر ....
بذارید نگذریم :((((

غریب تر از ظهر عاشورا ...

موضوعی که میخوام مطرح کنم یک برداشت کاملاً شخصیه ، و من به واسطه ی حق آزادی بیان و مسئولیت اجتماعی به خودم اجازه ی نشر اون رو توی یک فضای عمومی میدم ، نقد من شاید بر همه ی آدمها و مجالس عزاداری وارد نباشه چون این نوشته ها برانگیخته از جهان محدود پیرامون خودم بوده . بنابراین امیدوارم برای کسی ناراحتی و دلخوری ای پیش نیاد ، هدف از نوشتن این پست صرفاً زدن یک تلنگر به آدمهاییه که اطرافمون زندگی میکنند و من خیلی دوستشون دارم ...
     بچه که بودم خیلی اهل هیئت رفتن و پای منبر نشستن بودم ، وجود پدری که سالهای زیادی به مطالعه ی تاریخ اسلام پرداخته بود و زندگی توی یک خانواده ی مذهبی منو طوری بار آورده بود که همیشه مشتاقانه جویای حقیقت باشم ، همیشه خودمو قاتی آدم بزرگا میکردم و میشستم پای بحث و درسشون ، اهل تاریخ خوندن بودم علاقه ی زیادی به خوندن مقتل ائمه داشتم و همیشه از این موضوعات لذت میبردم . تا اینکه یه جاهایی اون اواخر نوجونی به جایی رسیدم که دیگه تو هیئت رفتن برام لطفی نداشت ، چون میدیم همه چیز تکراریه ! هی هر سال میشینیم یه سری چیزها رو تکرار میکنیم بدون اینکه به ریشه ، علت و یا نتیجه ی اون اتفاق فکر کنیم .
اما فاجعه به اینجا ختم نمیشد ! این سالها انگار درست نقطه ی عطف فرهنگ عزاداری توی ایران بود ! کم کم جهل جای عقل رو گرفت ، نادان تریبون رو از دانا گرفت ، تفریح و تخلیه ی هیجان جای عزاداری رو گرفت ، خودنمایی و مد وارد هیئتها شد و ... شد آنچه که شد ...
الان چند سالی میشه که دیگه توی مراسم های عقیدتی شرکت نمیکنم ، محرم که میشه یکی دو شب شاید برم فقط به امید اینکه شاید دوباره شاهد اتفاقات خوب قدیم باشم . اما متاسفانه میبینم که هر سال عزاداری نسبت به سال قبل جاهلانه تر میشه ، تاریک تر میشه ، بی مفهوم تر میشه ، احمقانه تر میشه ...
رنگ و لعابش بهتر میشه ! غذاهاش پر و پیمون تر میشه ! علم و ساز و نواهاش حرفه ای تر میشه ، اما متأسفانه تفکر در عزاداری روز به روز کمرنگ و کمرنگتر میشه .
یه سریها که پا به سن گذاشتن و از ترس یا عادت به این مجالس میان و یه سری جوون که هیچ جایی واسه تخلیه ی انرژیشون ندارند .. همین ! تک و توک این وسط آدمهایی هستند که با فکر قدم برمیدارن که متاسفانه اکثر این آدمها هم به دلیل اینکه مکان مناسبی پیدا نمیکنن مجبور به تحمل و یا ترک چنین مجالسی میشن ...
اما واقعاً چرا کسی به این موضوعات فکر نمیکنه ؟!! به اینکه ما داریم به چه سمتی حرکت میکنیم ؟ نوحه های عزاداری هامون چه محتوایی داره ؟ آیا کفر و بی احترامی جای محتوا رو نگرفته ؟ ( فکر میکنم احتیاجی نباشه مثال بزنم ) این سینه زنی ها واسه چیه ؟ این که انقدر بهش افکت میدید چه تأثیری داره ؟ ( یه دونه چپ یه دونه راست ، سه تا آروم یه دونه محکم و ... ) این قمه زدنا ینی چی ؟ کنار ابروها رو هر شب با ناخن خراشیدن ینی چی ؟ ( ما توی فقه اسلام برای کبودی دیه داریم چون جرمه ، اشتباهه ، جنایته !! ) بلند گوهای بزرگ توی خیابونا و به هم زدن آرامش همسایه ها ینی چی ؟ برنامه های خیابونی و ایجاد ترافیک های وحشتناک برای چی ؟ آیا واقعاً فلسفه ی عاشورایی که ازش دم میزنید اینه ؟ آیا واقعاً خواسته ی حسینی که واسش عزاداری میکنید اینه ؟ چرا فکر میکنید امام حسین انقدر مهربونه که این عزاداری ها رو قبول میکنه ؟ حتماً باید یه صاعقه بخوره وسط مجلس تا بفهمیم خدا از این داستانها راضی نیست ؟ چرا کشور ما با این تمدن عظیم انقدر از دنیا عقب مونده ؟ چرا ما هیچ پیشرفتی نمیکنیم ؟ واسه این که همه ی کارهامون همینجوریه ! فکر نمیکنیم ! عقلمون رو بسته بندی کردیم و گذاشتیم کنار ! من با همه ی سلولهای بدنم اعتقاد دارم اون خدایی که شما تو مجالستون ازش دم میزنید با دیدن همین چیزهاس که ازتون رو برگردونده ، که ازتون ناامید شده ...
گیرم نود سال هم عمر کنید ، آیا واقعاً میخواید همه ی نود سال رو هر سال محرم جمع شید دور هم یه سری خاطرات رو مرور کنید و گریه کنید و خود زنی کنید و برگردید خونه ؟ همین ؟ فلسفه ی عاشورا همینه ؟!! واقعاً همین ؟!!
اگر واقعاً اینجوریه پس حقیقتا باید بگم حسین خیلی غریب ـه ! حتی غریب تر از ظهر عاشورا ...
ایکاش آدمهای بهتری بودیم ...

عینهو باباها ...

دیشب در یک اقدام کاملاً خود جوش و غیر قابل درکی وقتی همه خواب بودن آروم رفتم و کولر رو خاموش کردم !
فکر کنم دارم بابا میشم  :))))

گفتی میمونم باهاتُ یادم میمونه ...

بهم میگفت میشه تو نری سربازی ؟ من تو نبودت غصه میخورم !
میگفتم نه بابا سربازی کی میره !! مگه مــن دیوونه ام !!!!
میگفت آره دیگه ، دیوونه ای ...
+ هفت ماه ـش گذشت ، ازش خبر ندارم اما مطمئنم غصه نمیخوره ....