ما یه زوجِ سه نفره ایم :)

حقیقت اینه که ما سه تا رفیقیم که از لحاظ علایق و روحیات به سه شاخه ی زیر تقسیم بندی میشیم :
الفـ : پیرمرد کاروان [ دارای اخلاقهایی مختص دوران میانسالی و رو به موت ]  
بــ : زنِ حامله ی کاروان [ چاقالوی دوست داشتنی که همش خسته س و نمیتونه دیگه راه بیاد ]
و جـ : کودک کاروان [ که همش یا خوابش میاد یا میترسه یا جیش داره ]
بعد تازه هر هفته هم جمع میشیم دورِ هم برنامه ی سفرهای بین شهری و کوهنوردی و پارک گردی و موزه بینی و اینها هم میذاریم .
+ ینی این اکیپ ما رو باید باهاش زندگی کنی تا بفهمی چیه :)))))))

از بس پیگیرن

تا حالا اینایی که یه گوشی ساده دارن بعد یه بند دارن باهاش ور میرن رو دیدید ؟
اینا رو اگه یه گوشی هوشمند بهشون بدید بعد از چند روز از گشنگی میمرن ، شک نکنین :|

استعدادهای درخشان

میدونید من از همون بچگیم هم خیلی آدم با استعدادی بودم . اصن همینجوری شـُر شـُر ازم استعداد میریخت بیرون . استعداد چاقی ، استعداد در دل درد داشتن ، استعداد در فرار از دست پزشک ، استعداد در از کار انداختن وسایل برقی ، استعـداد در خـراب کردن دو چرخه ، استــعداد در کـردن چوب در جاهــایی که نباید بکنیــم [ منحرف ها منظورم مثلا داخل پریز و قفل و لونه ی مورچه و اینها بود ] . منتها مشکل اینجا بود که هیشکی نبود دریابه این همه استعداد رو . فلذا به دلیل همین دریابیده نشدن این شدم که میبینید ، بعله :]
+ خیلی وقت بود اینجا از خودم تعریف نکرده بودم ، قشنگ کمبودش حس میشد :))

اوج تکنولوژی

یادمه بچه که بودم بابام از خارج ( چرا اینجوری نگاه میکنید ؟ خب مکه هم خارجه دیگه :| ) برام یه هواپیما سوغاتی آورده بود که با یه نخ و یه گیره وصل میشد به سقفِ خونه و وقتی دکمه ی زیرش رو میزدی موتورش برقدار میشد و پروانه ی روی دماغه شروع میکرد به چرخیدن و در نهایت هواپیما به حرکت در میومد ، منتها اوج تکنولژی همینجا به پایان میرسید چون هیچ فکری واسه متوقف کردنش دیگه نکرده بودن !
هیچی دیگه یا باید صبر میکردیم باتریش تموم شه خودش وایسه یا اینکه در همین حالتی که داره با صد کیلومتر در ساعت میچرخه میپریدیم تو هوا و میگرفتیمش و دست و بالمون قطع میشد خون میپاشید به در و دیوار ...
ینی یه همچین نسلی بودیم ما :((((

از کارهایی که میکنم

روشو میکنه به منو میگه خب مهندس شما دقیقاً کارت چیه اینجا ؟
منم یه نفس عمیق میکشم و میگم خب صبحا که میرسم اول پرونده های تلنبار شده ی ناشی از اضافه کاری دیروز آقایون رو بایگانی میکنم ، بعد از اون مشغولِ بایگانی کارتابلهای روز جاری میشم و بعد از اونم پرونده های برگشتی روز جاری رو بایگانی میکنم ، بعد یک مقدار کارهای بایگانی دارم و بعدش بقیه پرونده ها رو بایگانی میکنم و دیگه فقط میمونه بایگانی اون یکی پرونده ها و بعدشم نامه هایی که باید بایگانی بشه ، اینا که کلاً بایگانی شد تا میگم آخیش تموم شد مسئول بخشمون با یه بغل پرونده ی جدید وارد اتاق بایگانی میشه و میگه بیا مهندس اینام دستتو میبوسه و من مجبورم تا آخرین دقایق ساعت کاریم بایگانیشون کنم ...
و اون بدون اینکه حرفی بزنه صحنه رو ترک میکنه و آروم پشت سرش دربِ اتاق بایگانی رو میبنده !
و من مطمئنم آخرش یک روز شهید راه بایگانی میشم ، حالا ببینید من کی گفتم :(((

فلسفه خدمت

جبر یا اختیار ، مسئله این است ؟
خیر ، مسئله این نیست ! متأسفانه مسئله جاییه که تو با اختیار خودت به جبر تن میدی . مثال واضحش هم میشه همین سربازی . تصور کن داری برای خودت زندگی میکنی ، کار داری ، درآمد داری ، تفریح و استراحت داری ، از همه مهمتر آرامش داری ، بعد یک هو یک روز صبح بیدار میشی و تصمیم میگیری به همه ی اینها پشت کنی و بخاطر یک کارت کوچیکِ مسخره که شاید قراره بهت آزادی ببخشه با دست خودت ، خودت رو اسیر میکنی تا هر روز صبح که از خواب بیدار میشی خودتو لعنت کنی و پشیمون از شِکری که خوردی به محل خدمتت بری . بری جایی که جای تو نیست ، کاری کنی که مورد علاقه ی تو نیست ، جایگاهی داشته باشی که رویای تو نیست ، آدمی بشی که بودنش دغدغه ی تو نیست ...
کم کم اما یاد میگیری با این موضوع کنار بیای ، یاد میگیری خودت رو شبیه یه تیکه چوب کوچیک کنی که توی هر ظرفی جا میگیره بدون اینکه شکل ظرف رو بخودش بگیره . یاد میگیری آدمهای دیگه رو تحمل کنی ، یاد میگیری توو یه محیط کوچیک با یک عالمه طرز فکر و سلیقه و علاقه کنار بیای ، یاد میگیری گاهی فارغ از رویاهات ، فارغ اس مسئله ها و دغدغه هات ، مثل یک عضو کوچیک توی یک سیستم کار کنی . یاد میگیری از کوره در نری ، یاد میگیری آستانه تحملت رو بالا ببری ، یاد میگیری منیتت رو بشکنی و اینجاست که زندگی در محیط جبر مطلق برات قابل تحمل میشه . یکم عمقی تر که به قضیه نگاه کنی میتونی این محیط رو بسط بدی به جامعه و اینکه انگار دیگه زندگی توی جامعه ی هزار رنگ برات خیلی سخت نیست و شاید این تنها دست آورد دوران نه چندان شیرین خدمت باشه ...
دورانی که اگه حتی تو بهترین موقعیتش باشی باز هم برای پایانش روز شماری میکنی . مثل من که هر روز با حسرت یک برگ تقویمم رو میکنم و به این فکر میکنم که حالا از 640 روز دنده عقب رفتن زندگیم ، 85 روزش گذشته و 555 روز دیگه مونده ...

که ما بیداریم ...

از جمله افتخارات گروهان ما در پادگان آموزشی اینه که در طول برگزاری مسابقات یک روزه ی پینگ پنگِ بین آسایشگاهی با دو عدد مصدوم از ناحیه ی رباط صلیبی و در مسابقات دوستانه ی والیبالِ بین گردانی با سه شکستگی در نواحی دست و پا رکورددارِ این پخش به حساب میایم ، لازم به ذکر است از دسته ی 75 نفری ما 25 نفر به علل مختلف معاف از رزم تشخیص داده شده و مسئولیت سنگین استراحت را عهده دار گردیده اند .
فقط خواستم بگم با وجود چنین سربازان آماده و قدرتمندی مدیونید اگر احساس خطر بکنید ، خلاصه که آسوده بخوابید :)))))