از کارهایی که میکنم
روشو میکنه به منو میگه خب مهندس شما دقیقاً کارت چیه اینجا ؟
منم یه نفس عمیق میکشم و میگم خب صبحا که میرسم اول پرونده های تلنبار شده ی ناشی از اضافه کاری دیروز آقایون رو بایگانی میکنم ، بعد از اون مشغولِ بایگانی کارتابلهای روز جاری میشم و بعد از اونم پرونده های برگشتی روز جاری رو بایگانی میکنم ، بعد یک مقدار کارهای بایگانی دارم و بعدش بقیه پرونده ها رو بایگانی میکنم و دیگه فقط میمونه بایگانی اون یکی پرونده ها و بعدشم نامه هایی که باید بایگانی بشه ، اینا که کلاً بایگانی شد تا میگم آخیش تموم شد مسئول بخشمون با یه بغل پرونده ی جدید وارد اتاق بایگانی میشه و میگه بیا مهندس اینام دستتو میبوسه و من مجبورم تا آخرین دقایق ساعت کاریم بایگانیشون کنم ...
و اون بدون اینکه حرفی بزنه صحنه رو ترک میکنه و آروم پشت سرش دربِ اتاق بایگانی رو میبنده !
و من مطمئنم آخرش یک روز شهید راه بایگانی میشم ، حالا ببینید من کی گفتم :(((