سختی های خوشمزه

یه روز اومدم نوشتم بعد از 16 سال این اولین فصل امتحاناتی که دیگه من امتحان ندارم ...
اما راستش رو بخواید الان که فکر میکنم میبینم اون 16 سال چقدر سالهای خوبی بود . کاش میشد برمیگشتم به سالهای قبل و چقدر عشق میکردم با درسها و دوستها و دغدغه های کوچیکی از جنس امتحان . هر مرحله از زندگی دغدغه های خاص خودش رو داره ، دغدغه هایی که با بزرگ شدنت بزرگتر میشن . و از هر مرحله که عبور میکنی میبینی مرحله ی قبل چقدر انسان آزاد تری بودی و قسمت ترسناکش اینجاست که احتمالا مراحل سخت تری از زندگی داره انتهای این جاده انتظار مارو میکشه .
کاش قدر لحظه هایی که توشیم رو بدونیم :)

بانو ...

من حسودم تمام عمرم را ،
به همه مردهای زندگی ات ....

جدال گرگ های زندگی

سرخ پوست پیر رو کرد به فرزندش و گفت دوست دارم امشب تورو با یک حقیقت بزرگ در زندگی آشنا کنم . در وجود هر انسانی همیشه مبارزه ای جریان داره ، مانند مبارزه ی دو گرگ . یکی از این دو گرگ سمبل بدی ها مثل حسد ، غرور ، شهوت ، دروغ ، تکبر و خودخواهی است و دیگری سمبل مهربانی ، عشق ، امید و حقیقت !
فرزند با شنیدن این سخن از پدر مدتی به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد پرسید : در نهایت کدام گرگ پیروز میشود ؟
پدر لبخندی زد و گفت : گرگی که تو به آن غذا میدهی ...

اسمش را گذاشته ایم آینه ی دق

ما در خانه مان یک بابایی داریم که انقدر خوب است که آدم دلش میخواهد هی دورش بگردد ، هی دستش را ببوسد ، هی بگوید چاکرتیم و این حرفا ، اما اصولاً بابای ما از آن آدمهایی است که نمیگذارد هی دورش بگردیم ، هی دستش را ببوسیم ، هی بگوییم چاکرتیم . بابای ما بیشتر تمایل دارد به او بگوییم چشم ، هر چه شما بخواهی و همین که شما میگویید درست است و اینها ! مثلاً همین چند سال پیش که خانه ـمان را ساختیم ، به طور کاملاً خود جوشی یکهو تصمیم گرفت یک آینه بزرگ بچسباند به دیوار پذیرایی ! هر چه ما گفتیم دورت بگردیم ، چاکرتیم ، بذار دستت رو ماچ کنیم ، بی خیال این آینه شو به خوردش نرفت که نرفت !
خلاصه که حرفش را به کرسی نشاند و یک آینه ی دو متر و شصت سانت در یک متر و بیست سانتی متری را سفارش داد و شیشه بری خیلی محترم محله هم لطف کرد و از کبدی (!) ترین نوع آینه ای که در دست و بالش پیدا میشد برایمان آورد و آقای خوش سلیقه ی معمار هم داد دور تا دورش را با گچ بری مزین کردند که دیگر راهی برای پشیمانی و حذف یا تعویض آینه برایمان نماند . ماحصل این تلاشها شد یک آینه ی پر از موج که آدم هروقت خودش را داخلش میبیند از شدت اُفت اعتماد به نفس میخواهد چاقوی بزرگ گوشت خورد کنی مامان را بکند توی چشمش . آن هم درست وسط مهمترین دیوار پذیرایی ، به نحوی که نه دیگر میشود مبل جلویش گذاشت نه تلوزیون ، نه هیچ چیز دیگر و ما مجبوریم به حکم استیصال مبلهایمان را بگذاریم این گوشه ی خانه و تلوزیون را هم بگذاریم آن گوشه ی خانه ( البته این گوشه ی خانه نه ها !!! آن یکی گوشه ی خانه ) و شما چه میدانید یک آینه ی دو متر و شصت سانتی متر در یک متر و بیست سانتی متریِ پر از موج در وسط پذیرایی خانه ینی چه ...
خلاصه که شما هم با این عضو خانه ی ما آشنا شوید دوستان آینه ی دق ، آینه ی دق دوستان .

آدمها

آدمها اصولاً در مواجهه با یک نظریه ، به سه گروه زیر تقسیم میشن :
گروه اول ، اونایی که همه چیز رو تأیید میکن ! هر چی که بگی ، صحیح یا غلط ، کلاً تأیید میکنن !
گروه دوم ، اونایی که با همه چیز مخالفت میکنن و واسه هر تفکری یک نظر مخالف دارن حتماً !
گروه سوم ، اونایی که اهل تفکرن و روی نظرات شما فکر میکنن !
و قسمت غم انگیز ماجرا اینجاست که نسبت تعداد آدمهای گروه سوم به دو گروه قبلی فقط در حد یک شوخیه

ما تولیدکنندگان موفقِ شور

گاهی فکر میکنم این که ما فرهنگ استفاده ی درست از هیچ چیز را نداریم چقدر غم انگیز است !! اصلن انگار خوشمان میاید شور همه چیز را در بیاوریم . یعنی فقط کافیه یک امکانی را در اختیار ما بگذارند ، زارتی شورش را در میاوریم ، از بس که ما انسانهای علاقمند به شور در آوردنی هستیم ! همین من ، انقدر شور همه چیز را در آوردم فشار خون گرفته ام و برای اینکه زنده بمانم مجبورم از این به بعد دیگر شیرینی همه چیز را در بیاورم .
به همین شبکه های اجتماعی نگاه کنید ، یا همین پیام رسانهای رایج این روزها ! همه ی وقت و انرژی و احساس آدم را مثل جارو برقی میبلعد و به جایش قبض و چشم درد و بی حوصله گی و شکست میدهد بیرون . و خب جوانی که وقت و انرژی و احساسش را از دست داده است فقط به درد این میخورد که مرده شورش را ببرنـد .