ما در خانه مان یک بابایی داریم که انقدر خوب است که آدم دلش میخواهد هی دورش بگردد ، هی دستش را ببوسد ، هی بگوید چاکرتیم و این حرفا ، اما اصولاً بابای ما از آن آدمهایی است که نمیگذارد هی دورش بگردیم ، هی دستش را ببوسیم ، هی بگوییم چاکرتیم . بابای ما بیشتر تمایل دارد به او بگوییم چشم ، هر چه شما بخواهی و همین که شما میگویید درست است و اینها ! مثلاً همین چند سال پیش که خانه ـمان را ساختیم ، به طور کاملاً خود جوشی یکهو تصمیم گرفت یک آینه بزرگ بچسباند به دیوار پذیرایی ! هر چه ما گفتیم دورت بگردیم ، چاکرتیم ، بذار دستت رو ماچ کنیم ، بی خیال این آینه شو به خوردش نرفت که نرفت !
خلاصه که حرفش را به کرسی نشاند و یک آینه ی دو متر و شصت سانت در یک متر و بیست سانتی متری را سفارش داد و شیشه بری خیلی محترم محله هم لطف کرد و از کبدی (!) ترین نوع آینه ای که در دست و بالش پیدا میشد برایمان آورد و آقای خوش سلیقه ی معمار هم داد دور تا دورش را با گچ بری مزین کردند که دیگر راهی برای پشیمانی و حذف یا تعویض آینه برایمان نماند . ماحصل این تلاشها شد یک آینه ی پر از موج که آدم هروقت خودش را داخلش میبیند از شدت اُفت اعتماد به نفس میخواهد چاقوی بزرگ گوشت خورد کنی مامان را بکند توی چشمش . آن هم درست وسط مهمترین دیوار پذیرایی ، به نحوی که نه دیگر میشود مبل جلویش گذاشت نه تلوزیون ، نه هیچ چیز دیگر و ما مجبوریم به حکم استیصال مبلهایمان را بگذاریم این گوشه ی خانه و تلوزیون را هم بگذاریم آن گوشه ی خانه ( البته این گوشه ی خانه نه ها !!! آن یکی گوشه ی خانه ) و شما چه میدانید یک آینه ی دو متر و شصت سانتی متر در یک متر و بیست سانتی متریِ پر از موج در وسط پذیرایی خانه ینی چه ...
خلاصه که شما هم با این عضو خانه ی ما آشنا شوید دوستان آینه ی دق ، آینه ی دق دوستان .