فلسفه خدمت
جبر یا اختیار ، مسئله این است ؟
خیر ، مسئله این نیست ! متأسفانه مسئله جاییه که تو با اختیار خودت به جبر تن میدی . مثال واضحش هم میشه همین سربازی . تصور کن داری برای خودت زندگی میکنی ، کار داری ، درآمد داری ، تفریح و استراحت داری ، از همه مهمتر آرامش داری ، بعد یک هو یک روز صبح بیدار میشی و تصمیم میگیری به همه ی اینها پشت کنی و بخاطر یک کارت کوچیکِ مسخره که شاید قراره بهت آزادی ببخشه با دست خودت ، خودت رو اسیر میکنی تا هر روز صبح که از خواب بیدار میشی خودتو لعنت کنی و پشیمون از شِکری که خوردی به محل خدمتت بری . بری جایی که جای تو نیست ، کاری کنی که مورد علاقه ی تو نیست ، جایگاهی داشته باشی که رویای تو نیست ، آدمی بشی که بودنش دغدغه ی تو نیست ...
کم کم اما یاد میگیری با این موضوع کنار بیای ، یاد میگیری خودت رو شبیه یه تیکه چوب کوچیک کنی که توی هر ظرفی جا میگیره بدون اینکه شکل ظرف رو بخودش بگیره . یاد میگیری آدمهای دیگه رو تحمل کنی ، یاد میگیری توو یه محیط کوچیک با یک عالمه طرز فکر و سلیقه و علاقه کنار بیای ، یاد میگیری گاهی فارغ از رویاهات ، فارغ اس مسئله ها و دغدغه هات ، مثل یک عضو کوچیک توی یک سیستم کار کنی . یاد میگیری از کوره در نری ، یاد میگیری آستانه تحملت رو بالا ببری ، یاد میگیری منیتت رو بشکنی و اینجاست که زندگی در محیط جبر مطلق برات قابل تحمل میشه . یکم عمقی تر که به قضیه نگاه کنی میتونی این محیط رو بسط بدی به جامعه و اینکه انگار دیگه زندگی توی جامعه ی هزار رنگ برات خیلی سخت نیست و شاید این تنها دست آورد دوران نه چندان شیرین خدمت باشه ...
دورانی که اگه حتی تو بهترین موقعیتش باشی باز هم برای پایانش روز شماری میکنی . مثل من که هر روز با حسرت یک برگ تقویمم رو میکنم و به این فکر میکنم که حالا از 640 روز دنده عقب رفتن زندگیم ، 85 روزش گذشته و 555 روز دیگه مونده ...