از طرف مردی که یک روز قهرمان تو بود
می دانی ، راستش این روزها دست و دلم به هیچ کاری نمیرود ، در عوض فکرم یک لحظه آرام و قرار ندارد ، دائم کوچ میکند به این سو و آن سو . مثلاً بلند میشود میرود یک جایی آن وسط های پاییز ، همان شبهایی که دوتایی برای آینده مان نقشه میکشیدیم ، آن شب هایی که سر انتخاب اسم بچه هامان بحث میکردیم و همیشه من آخرش کوتاه میامدم تا تو با لبخند پیروزمندانه ات به رختخواب بروی ، میرود به سال گذشته ، به دو سال گذشته . شاید هم سه سال ! خودت خوب میدانی که من همیشه در به خاطر سپردن ایام ، یک فاجعه بودم . فکرم پر میکشد به همه ی لحظه های خوب و شادمان ، به همه ی خندیدنهایمان ، شوخی هایمان ، به آرشیو پیامهایی که ازشان عکس میگرفتی ...
پر میکشد به دعواهایمان ... ، دعواهایی که بیشتر از چند دقیقه دوام نداشت .
به لحظه هایی که مرد خشنِ درونِ من فوران میکرد و تو گریه میکردی و من داد میزدم که " گریه نکن ... " که دلم پاره میشد وقتی باران اشک از چشمان درشت و زیبایت جاری میشد .
یاد ادبیات اختصاصی ات میوفتم ، یاد " م " مالکیت آخر اسمم . یاد " دیوونه " خطاب کردنهایت .
و بعد به این فکر میکنم که ممکن است روزی مردی دیگر صاحب این خوشبختیها باشد ...
مردی که به اندازه ی من دوستت دارد ، مثل من بلد است کاری کند که قاه قاه بخندی ، مردی که حتی وسط دعواها و بحث های جدی هم نتواند شوخی هایش را کنار بگذارد ، چیزی بگوید که وسط گریه خنده ات بگیرد . مردی که شبها برایت قصه تعریف کند . مردی که شنیدن صدایش به اندازه ی صدای من آرامت کند ...
لعنت به مردی که به تو فکر میکند ...